spacer

مشق شب

spacer

Monday, June 28, 2004

با اجازه دوست گرانقدرم:

دستانم بسته
پایم در گل نشسته
وجودم خسته
دلم....شکسته
مرهمی بر دلم نه
نوش داروئی بر وجود خسته ام شو
دستم بگیر و پای از گل خویشم بیرون کش
ای که نام تو را معنی نتوانم کرد
و تو را همتا نتوانم یافت
ای همدم لحظه هایم
ای دوست.....



Sunday, June 27, 2004

دوست


بزرگ بود
و از اهالي امروز يود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن اب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي اينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.

و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه كودكي باد را صدا ميكرد.
.................

و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ در ها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.
( سهراب )


spacer